رادیو داستان

سورس دیزاین

اطلاعات لطفاً

 ما یکی از نخستین خانواده هایی در شهرمون بودیم که صاحب تلفن شده بودیم. اون موقع من 8 سالم بود. یادم میاد که قاب براقی داشتیم و به دیوار نصب شده بود و گوشی به پهنای قاب آویزون بود …

امید

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد. اون با بی قراری به درگاه خداوند دعا می کرد تا نجات پیدا کنه…

اهل معامله

مش اسحاق کمتر جلوی زندان توقف می کرد و کمتر از آن داد می زد: دمپایی پلاستیکی، سماور کهنه، نمکیه نون خشکیه…

بابا بزرگی

بابا بزرگی اومد وسط لی لی بازیمونو و ایستاد هی با عصاش می زد رو موزاییکا! تق تق تق… نگین یه جوری به بابا بزرگی نگاه می کرد انگاری ترسیده بود…

ببر کوهستان

زن نمی دانست که چه بکند. خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود. قبل از این می گفت و می خندید. داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد…

پسری که مرا دوست داشت

پسری که مرا دوست داشت هر وقت از جبهه می آمد برایم پوکه های گلوله آرپی جی ژسه و چتر منور برایم می آورد .آخرین بار برایم گردن بند و دست بندی از پوکه های ژسه دور گردن و مچ دستم انداخت و قول داد دفعه بعد برایم یک جفت گوشواره خوشگل بیاورد تا سرویسم کامل شود …

پسری که مرا دوست داشت 2

پسری که مرا دوست داشت کنار در سرپا می نشست دست هایش را زیر چانه اش می گذاشت و زل می زد به من و ما درست مثل گرگو…

پنجره

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تخت بنشیند. تخت او در کنار پنجره اتاق بود….

پیرمرد طماع

روزگاری یک دهقان در روستایی زدگی می کرد. این پیرمرد پول زیادی از مردی طماع و پیر قرض گرفته بود که باید به او پس می داد. دهقان دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند…

تاریخچه یلدا

واژه یلدا به معنای زایش زاد روز و تولد است ایرانیان باستان با این باور که فردای یلدا روزها با دمیدن خورشید بلندتر می شود ….

چند فنجان قهوه پیزوری

مامان چندبار لباس عوض می کند هر بار می ایستد جلویم و می گوید: – چطوره؟ هر بار می گویم: مامان عروسی که نمی ریم یه چیز بپوش بریم!!!!

چنگیزخان و شاهین اش

یک روز صبح چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیر و کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوب اش را روی ساعدش نشاند …

حضرت سلیمان و مورچه

روزی حضرت سلیمان در کنار دریا نشسته بود. نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان همچنان به آن نگاه می کرد و دید که اون نزدیک آب رسید در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد…

خودتو نخود هر آشی نکن

یه روز گاو پاش می شکنه دیگه نمی تونه راه بره. کشاورز دامپزشک میاره. دامپرشک می گه اگه تا سه روز گاوت نتونه رو پاش بیاسته گاو رو باید بکشی…

دانشجوی نمونه

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست تا کسی را بیابیم که تا بحال با آنها آشنا نشده ایم. برای نگاه کردن به اطراف ایستادم در آن هنگام دستی به آرامی شانه ام را لمس نمود…

دختر کبریت فروش

هوا خیلی سرد بود و برف می بارید. آخرین شب سال بود. دختری کوچک و فقیر در سرما راه می رفت. دمپایی هایش برایش خیلی بزرگ بودند و برای همین وقتی خواست از خیابان رد شود از پایش درآمد …

دنیای سرد و آسون

زمانی که من 20 سال ام بود وقتی دل می باختی نه اینترتی در کار بود نه موبایلی و نه هیچ ابزار ارتباطی دیگه ای….

دو قدم مانده که پاییز …

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود…

ده دلار

مردی دیر وقت خسته و عصبانی از سرکار به خانه بازگشت. دم در پسر 5 ساله اش را دید که در انتظار او بود. بابا یک سوال از شما بپرسم – بله حتما – شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

زنجیره عشق

یه روز بعدازظهر که اسمیت داشت از سرکار بر می گشت خونه زن مسنی رو دید که ماشین اش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده! اون زن برای اسمیت دست تکون می داد تا متوقف بشه….

زندگی کن

هنوزم بعد این همه سال چهره ویلان رو از یاد نمی برم. درواقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی ام رو دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم…

سوال سلطان

سلطان به وزیر گفت سه سوال می کنم . فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل می شوی… سوال اول: خدا چه می خورد سوال دوم: خدا چه می پوشد…

داستان شاهزاده و دختر فقیر

250 سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار دریافت کند…

شوهرآینده

مرد شیک پوش ساک اش را جلوی پای اش گذاشت و گفت: بااا اجازه ! با ادب تمام روی صندلی کناری ام نشست. شاگرد راننده عقب اتوبوس مشغول رتق و فتق امور مسافران بود مرد دید که به عقب نگاه می کنم و احتمالا حدس زد که می خواهم جایم را عوض کنم…

عشق واقعی

استادی ازشاگردانش پرسید: چرا وقتی عصبانی هستیم داد می زنیم؟ چرا مردم هنگامی که عصبانی هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می زنند؟ شاگردان فکر کردند و یکی از آنها گفت…

داستان فلمینگ

اسمش فلمینگ بود کشاورز اسکاتلندی فقیر. یک روز که برای تهیه معاش خانوادش به بیرون رفته بود صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خونه شنیده میشد…

فوت کوزه گری

کوزه گری بود که کوزه و کاسه لعابی می سخت خیلی هم مشتری داشت. این کوزه گر یک شاگرد زرنگ داشت. کوزه گر به دلیل علاقه به شاگردش بعد چند سال همه کارهای کوزه گری را به شاگر ش یاد داد…

قدرت عشق

روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از شوهرش نشنیده بود بیمار شد. شوهرش که راننده موتورسیکلت بود و از موتورش برای حمل و نقل کالا در شهر استفاده می کرد برای اولین بار همسرش را سوار موتور خود کرد…

قهرمان

کودک ده ساله ای که دست چپ اش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تمرینات جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت که استاد از کودک اش یک قهرمان بسازه…

کمال الملک

کمال المک نقاش چیره دست ایرانی زمان قاجار برای اشنایی با شیوه های فرنگی به اروپا سفر کرد. زمانی که در پاریس بود فقر دامن اش را گرفت…

گالش های طیبه

طیبه تنها محصل ابراهیم آباد شد وقتی اکرم زیر تراکتور رفت و درجا خلاص شد. طیبه صبح سحر از راه مال روی ابراهیم آباد خودش را سر جاده شمس آباد می رساند…

مادر

کودکی از مادرش پرسید چرا گریه می کنی؟ مادر پاسخ داد: چون مادرم…

مرغ ها و مرده ها

اولین جسد را کارگر افغان بعد از آنکه که بخش اعظم آن خورد شده بود و با سنگ ریزه ها مخلوط شد کشف کرد ….

مسیر موفقیت

مرد میلیاردرد قبل از سخنرانی اش خطاب به حضارگفت از میون شما خانوم ها و آقایون کسی هست که دوست داشته باش جای من باشه…

می خواهم معجزه بخرم

وقتی سارا دخترک 8 ساله ای بود شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچک اش صحبت می کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است…

ننه سرما

ننه سرما داشت روزای آخر موندن اشو می گذرند دیگه نفساش سرما نداشت. برفایی که با خودش آورده بود کم کم داشت با گرمای خاله خورشید آب می شد….

هدیه

شخصی به عنوان پل یک دستگاه اتومبیل از برادرش به عنوان هدیه دریافت کرد. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور بر ماشین براقش پرسه می زد و آن را تحسین می کرد….

داستان هندوانه

در زمان های قدیم ویتنام توسط پادشاهی به نام هونگ ونگ اداره می شد. وقتی پسرش فهمید پسرش از اون نافرمانی می کند او را به جزیره دورافتاده ای تبعید کرد تا به سختی زندگی کند…

یک سوپرایز ملی

کمتر اتفاق می افتاد همه هنگام تحویل سال نو خانه پدر جمع شوند. گاهی دامادی عید را خانه پدری اش تحویل می گرفت…

داستان معلم

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسیاشونو روی دو کاغذ بنویسن و پس از نوشتن هر اسم یه خط فاصله بزارن. سپس از اونا خواست که در مورد قشنگ ترین چیزیکه می تونن راجع به همکلاسیاشون بنویسن فکر کنند و دراون خط های خالی بنویسن …